تو مي آيي
از قصه ها
برايم از باران مي خواني و ترانه
و بر ديوار سنگين اتاقم
نقشها از نگاهم مي زني
و دلخوشي به لبخند ماسيده من
و دلخوشي به عمق يخ زده چشمانم
و من تو را
در حسرت رويايي خيس جا ميگذارم
مبهوت از قلبي گم شده در كوچه پس كوچه هاي باران
.
.
آري
قصه ها هميشه نا تمام مي مانند
قصه ها هميشه نا تمام مي مانند
.
.
-------------------------------------------------------
خدایا
کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم
من گم را تو پیدا کن تو را از شب جدا کردم تو را ازقصه آوردم
نمیشد با تو بد باشم نمیشد از تو برگردم
کمی با من مدارا کن ...
صبوری کن تحمل کن من گم را تو پیدا کن...
برگرفته از بلاگ sokoteshabaneh